دل نوشته های یک مادر........

عاشقانه هایم برای تو.........

فصل جدید

ب نام خداوند دانا و خالق سلام به عشقم به عمرم به همه زندگیم  دوباره بهار آمد دوباره سال جدید دوباره همه چیز از اول بهار  تابستان  پاییز  زمستان تکرار هر چهار فصل خدا اماااااا فصل جدیدی در زندگی تو باز شده فصل شیرین سه سالگی هر روز ک میگذرد بزرگ تر و فهمیده تر میشوی و من عاشق تر در این دوسال روزهای سخت و شیرین زیادی را کنار هم بودیم روزهای مریضی  روزهای بیمارستان و روزهای واکسن های متعدد هم چنین   روزهای خنده های صدا دار روزهای شیرین سینه خیز  کردن و چهار دست و پا روزهای برداشتن اولین گام ها و اولین حرف ها به هر حال این دوسال گذشت و با گذشتن هر بهار جذ...
23 فروردين 1395

یک گام بسوی استقلال

           به نام خداوند دانا سلام عشق مادر وای ک چقدر مرد شدی  وای ک چقدر بزرگ شدی کم کم باید شمع دوسالگیت رو فوت کنی عشق مادر۲۱/۱۱/۹۴تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت و یک گام ب سوی استقلال تو بردارم روز اول بعد از ظهر نخوابیدی  تا شب.شب دوبار بیدارشدی ک هر بار نیم ساعت طول کشید غم گین بودی بی خواب شده بودی اما اسمی ازش نمیاوردی لبات رو میچیدی‌‌ و چشمات رو میبستی. ولی‌ روز دوم بعد از ظهر خوابیدی و شب یک بار بیدارشدی و در روز سوم  دوبار خوابیدی و شب اصلا بیدار نشدی و اصلا بی تابی نکردی خیلی منتطقی خوب کنار اومدی و بدون هیچ بهانه ایی پذیرفتی و من رو بسیار متعجب کردی ...
25 بهمن 1394

خداوند توانا و داناست

به نام خالق هستی سلام عشق مادر چقدر روزها با شتاب میگذره چقدر زود بزرگ میشی مواظب ثانیه ها باش کودکی کن پسر عزیزم روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم از تغییر شغل بابا تا عمل من و بستری شما در بیمارستان خیلی سخت گذشت اما دلبندم یادت باشه روزهای سخت هم میگذرد پس غصه   روزهای سخت رو نخور و فقط درس عبرت بگیر و در آینده از آن ها استفاده کن در لحظه زندگی کن و از لحظه لحظه زندگیت لذت ببر و یاد خدا رو هیچگاه فراموش نکن که تنها دلیل زندگی امید به قدرت خداست. که خدا توانا و داناست                      &nb...
25 آبان 1394

10-3=اندوه من

به نام خداوند مهربان سلام عشق مادر بی مقدمه شروع میکنم از اول ماه رمضان مریض شدی اسهال /تب/استفراغ=بی اشتهایی شدید سه روز با این بیماری گذشت  چشم های گود افتاده تو مرا نابود کرد صورت بی حال و لبانی که به زور خنده ای نالانه داشت مرا از بین برد بعد از سه روز که خوب شدی من مریض شدم باید سرم میزدم ولی تو از من جدا نمی شدی یک دستم سرم ویک دستم تو بودی/شیرت میدادم و با همان حال با تو بازی میکردم فقط خدا میداند که آن شب چه بر من گذشت و چقدر دلم برای خودم سوخت و تازه معنای نام مادر را با تمام وجود حس کردم  که حتی لاشه نیمه جان یک مادر تنها به فکر کودک خویش است بگذریم 3-4 روز گذشت و من در گیر اض...
14 تير 1394

پایان 14ماهگی

به نام خداوند مهربان سلام عشق مامان پسر عزیزم حسابی بزرگ شدی،شیرین بازی هات روز به روز بیشتر شده الان 8 تا دندون داری،موهات رو شونه میکنی،راه میری،قایم باشک بازی میکنی ،عاشق پارکی و تاب تاب عباسی میخونی، و عاشق این بازی هستی که فرار کنی و بقیه بیان دنبالت بیشتر اوقات دوست داری خودت غذا بخوری وقتی کفش های بوقی ات رو میپوشی صدا میده ،خیلی خوشحال میشی و محکم پا میکوبی و خلاصه کلی کارهای جدید و شیرین 14 ماهت تموم شد وارد 15 ماهگی شدی چقدر زود گذشت باهمه سختی ها و شیرینی هاش و دومین بهار زندگیت پایان یافت                                   ...
23 خرداد 1394

قدم های اهنی

به نام خدا سلام پسر خوشگلم این ماه اسباب کشی داشتیم و خرید و فروش خونه و جابجایی کلی در گیرمون کرده بود طوری که تاریخ ها  از دستم خارج شده بود. توی این مدت خونه مامان جون و بابا جون حسابی و خوش میگذروندی و بدون من مدت ها اونجا برای خودت بازی میکردی و حسابی همکاری کردی که زودتر کارها پیش بره. تقریبا یک ماه پیش بود که شروع کردی به بر داشتن یک قدم اما راه نمیرفتی و بعد بر داشتن اولین قدم می نشستی اما روز اسباب کشی که 23/2/94 بود 6-7 قدم برداشتی  کلی ذوق زده شده بودم ، خوشحال بودم  میگفتم  پسرم  دیده من کار دارم گفته اینجوری نمیشه باید رو پای خودم بایستم خیلی قشنگ راه میری مثل آدم آهنی  به هر حال...
26 ارديبهشت 1394

مراسم جشن تولد

به نام خداوند مهربان از چند ماه پیش درگیر آماده کردن وسایل تولدت بودم و با شور و شوق و هیجان آماده شون می کردم. روز تولدت رو 21/1/94 گرفتیم چون هم جمعه بود و هم روز مادر. تا روز تولدت که فرا رسید صبح روز تولد با دل درد و دل پیچه از خواب بیدار شدی،صبحونه هم نخوردی، وسایل رو جمع کردیم و راهی باغ شدیم در طی راه یک چورت کو چیکی زدی توی باغ حسابی بازی کردی، (آب بازی ،تاب بازی، )کلی خسته شدی و بعد ناهار خوابیدی بعد از ظهر موقعی که مامان جون داشت بهت غذا می داد متوجه در اومدن دندان پنجمت هم شدن و دلیل بی اشتهایی رو فههمیدم تا ساعت 5 که مهمون ها یکی یکی اومدن،خیلی بهمون خوش گذشت اما چون مثل همیشه نمیتونستم بهت برسم یکم اذیت شدی. ...
23 فروردين 1394

تولدت مبارک

به نام افریننده هستی سلام پسر نازنینم سال پیش مثل امروز: از ساعت 1بامداد تا 5 صبح دائم گریه میکرمو دعا استرس داشتم قرار بود خانه دونفره مان سه نفره شود قرار بود جز نام دختر و همسر نام مادر هم برای من باشد و تمام این ها اضطرابم را بیش تر میکرد ساعت5 بامداد راهی بیمارستان شدم شور وشوق عجیبی داشتم,هوا هم بهاری مست کننده بود و این عوامل بر اشتیاق و هیجانم می افزاد کم کم بعد روند مراحل بیمارستان راهی اتاق عمل شدم ساعت 7:30 بیهوش شدم وقتی به هوش امده بودم به دنبال تو میگشتم. دیدمت صورت سفید, لبان قرمز ورم کرده,چشمانی پف آلود داشتی و از آن روز نام من مادر شد. ...
23 فروردين 1394

دل نوشته ای دیگر

به نام خداوند مهربان سلام پسر دلبندم بی قراری ها پایان یافت،گریه ها،نا آرامی ها و حال شیرین بازی هایت تمام غم هایم را از بین می برد نمی دانی نگاه کردن به یک صورت کوچک که یک لبخند زیبا با دو دندان فاصله دار از بالا و دو دندان کوچک از پایین دارد چقدر شور و وجد را در آدم زنده می کند. هر روز شاهد تلاش برای ایستادن رو دو پایت هستم تلاش میکنی     می ایستی   ذوق میزنی   وبه زمین میخوری ولی اینجا تمام نمیشود بلکه بارها و بارها وصدها بار تمرین میکنی تا بتوانی و من میدانم و میبینم روزی را که روی دو پایت ایستاده ای و کار های بزرگ انجام میدهی و پاهای کوچک ولرزانت بزرگ و محکم شده اند عزیزم ،پسرم آخرین ماه از ...
25 اسفند 1393